دیده فرو بستم از این غوغای شبرنگ
تردیدی از جنس بلوری نازک و تُرد
افتاده بر جانِ دلِ سودایِ رُزرنگ
دانم ولى هرگز نمی دانم من این را
تا واپسین روز حیاتم زين فرارنگ
خواهم شدن تا آخر دشت شقایق
گم گشتنی بی بازگشت و بی همارنگ
دانم فریبم می دهد دل تا همیشه
وایِ من و دل باشد و این خوابِ نورنگ
برچسب:
نویسنده: آیلین باقری